<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[اینجا آخر دنیاست]]></title>
		<link>http://saansiz.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[در طوفان حوادث ، با خدا بودن کارگشاست نه &nbsp;ناخدا بودن]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[شکیبایی هم خاطره شد]]></title>
					<link>http://saansiz.blogsky.com/1387/04/30/post-54/</link>
					<description><![CDATA[<P align=center>&nbsp;</P>
<P align=center>&nbsp;</P>
<P align=center><IMG alt="" hspace=0 src="http://choobinv.googlepages.com/KHosro.jpg" align=baseline border=0></P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 20 Jul 2008 19:55:53 GMT</pubDate>
					<comments>http://saansiz.blogsky.com/Comments.bs?PostID=54</comments>
          <guid>http://saansiz.blogsky.com/1387/04/30/post-54/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[روز پدر]]></title>
					<link>http://saansiz.blogsky.com/1387/04/26/post-53/</link>
					<description><![CDATA[اگر پرستش غیر از خدا مجاز بود علی را می پرستیدم.<br>به خود اجازه نمی دهم که برای شناخت علی کلمه ای بر زبان برانم  و با قدرت عقل <br>شخصیت او و زندگی پر ماجرایش را تجزیه و تحلیل کنم.<br>شناخت علی فقط به قدرت عشق میسر است و فقط عشق اجازه دارد<br> به حریم علی نزدیک شود.<br>من هم فقط به قلب سوخته ی خود اجازه می دهم که از علی سخن بگوید و فقط به حرمت<br>عشق جرات می کنم به علی نزدیک شوم.<br>اگر شعله ی عشق او در دلم زبانه نمی کشید، ابدا به ساحتش جسارت نمی کردم<br> و نامش بر زبان نمی راندم.<br>ولی چه کنم که سر تا پای وجودم در آتش عشق او می سوزد.<br>هر وقت که نام او بر زبان می رانم، یا یاد او بر دلم می افتد، بر خودم می لرزم،<br>اشک از چشمانم فرو می چکد،آتش دردناک و لذت بخشی وجودم را فرا می گیرد،<br>در او محو می شوم، عاشقانه با او راز و نیاز می کنم و روحم آشفته وار علی علی<br>می گوید . . .<br>آخر چگونه می توان خدای بزرگ را پرستید و به علی عاشق نشد؟<br>چگونه ممکن است به خدا که کمال مطلق است چشم دوخت ولی<br> کمال متعالی علی را ندیده گرفت؟<br>عشق به علی جزیی از پرستش خداست.<br><br>در پهنه ی زمان و مکان اگر بخواهم بگردم، کسی را بیابم که رابطه ی من و او <br>عشق باشد، نه فقط الان، نه فقط در یک نقطه، در همه جا و همه وقت . . . <br>فقط علی را می یابم که اینچنین به او عشق بورزم و رابطه ی من و او بر پایه ی<br>عشق پاک باشد.<br>عشقی از تاروپود وجودم، از اعماق روحم، از معراجم، از مرگم، از حیاتم، برای علو روحم،<br>برای طیران به آسمان ها،به علی پناه می برم.<br>انیس شب های تار من هنگام مناجات، همراه من در کوچه های پر پیچ و خم و تاریخ،<br>مددکار من در نبرد های مرگ و حیات، آرزوگاه عالی ترین تجلیات روح من برای<br>خلیفه الله علی الارض شدن.<br><br>::.شهید مصطفی چمران<br><br>پی نوشت:راستی پدر روزت را عشق.پاها را چه کردی؟یادت که نرفته لباس های خواهر را؟<br>راستی پدر تو چقدر بلدی بخندی؟<br>من فقط می خواستم . . . ما زبان هم را میفهمیم،مگه نه پدر؟<br>کاش علی را می توانستی بخوانی.از چمران.از شریعتی.راستی پدر می دانی چمران کیست؟<br>مهم نیست گاهی همان حرف های تو را می زند،فقط،فقط یه کم باید سواد می داشتی.<br>پدر،ممنون که ترس را به شوق زدودن نیاز من نمی دانی چیست.<br>پدر،می دانم هیچ گاه اینجا نخواهی آمد و نخواهی خواند،آخر آنهایی که اینجا را ساخته اند<br>یادشان رفته که بابایی من سواد را جاگذاشت میون ترک های پوست دستانش.<br>مهم نیست پدر ، تو همیشه فهمیدی.<br>راستی پدر خیلی خنده داره اگه به وبلاگ من نظر می دادی!! آی می خندیدیم.<br>یادت می آد.تو پیشگویی می کردی و من با تو شرط بندی می کردم و همیشه تو برنده.<br>پدر،من تسلیم.آخه با وفا مگه من تا حالا گفتم نه؟<br>یه تار موی بابایی به هر چی که می گن زندگی.<br>زارا را آفریدی و او نیز شوق را و من،و من به دنبال اینکه بابای خوب غصه ها تا ناکجا ببینم.<br>راستی حلال دیگه؟مگه نه؟<br>روزت مبارک پدر.<br><br>::.مهندس کوچولوی تو<br>]]></description>
					<pubDate>Wed, 16 Jul 2008 18:58:03 GMT</pubDate>
					<comments>http://saansiz.blogsky.com/Comments.bs?PostID=53</comments>
          <guid>http://saansiz.blogsky.com/1387/04/26/post-53/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[نیایش و آمرزش]]></title>
					<link>http://saansiz.blogsky.com/1387/04/15/post-52/</link>
					<description><![CDATA[<P>خدایا! آنچه را تو از من بدان آگاه تری،بر من بیامرز.پس اگر به گناه بازگشتم،تو نیز از<BR>در بخشندگی به آمرزش بازگرد.<BR>خدایا! بر من بیامرز عهدی که با خویش کردم و بدان وفادار نماندم.<BR>خدایا! بر من بیامرز! آنچه را به زبان خواستم به تو نزدیک شوم ولی دلم از آن سر باز<BR>زد.<BR>خدایا! بدبینی ها، بیهوده گویی ها، آرزوهای دلخواسته و لغزش های زبان مرا بر من<BR>بیامرز.<BR><BR><BR><BR>::از همدم تنهایی های چاه کوفه، علی(ع) </P>
<P>&nbsp;</P>
<P align=center><IMG alt="" hspace=0 src="http://choobinv.googlepages.com/e-pray34.jpg" align=baseline border=0></P>]]></description>
					<pubDate>Sat, 5 Jul 2008 18:11:31 GMT</pubDate>
					<comments>http://saansiz.blogsky.com/Comments.bs?PostID=52</comments>
          <guid>http://saansiz.blogsky.com/1387/04/15/post-52/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
