پنج‌شنبه 22 خرداد 1393
گاهی از وقتهای زندگی همه اش به این فکر میکنم که آیا اگر حقم را دزدیدند منم مجازم که پس بدزدم؟
خب من هم مثل همه ی آن آدم هایی که هی دلشان می خواهد وجدان درد نداشته باشند دنبال اینم که کفش هایم را سر دل بی گناهی نگذاشته باشم.تا نکند خنده هایم دلی را شکسته باشد و یا درآمدم به چیزی مثل خرده شیشه ماسیده باشد.
نمیدانم چرا اینروزها هی کمتر می توانم بنویسم.قبل تر ها بهتر بود.قشنگتر میشد دروغ نوشت.راستش مشکل ما آدمها همین است.همیشه برای راستی ها جا کم می آوریم.
امروز یارو راحت با یک تلفن بلند شده و آمده که بنشیند پشت فلان میز و هی مهندس خطاب شود و هی حقوق بگیرد و هی مثلا زندگی کند . . .
اینجور وقتهاست که حالم از انسان بودن خودم بهم میخورد.اینجور آدم ها می آیند و چند نفری را بلند و کوتاه کنار هم می چینند تا پله ی ترقی اشان فردای روزگار لنگ نزند.تا گردش چرخ مملکت را حواله کنند به فلان جای مبارک اشان.
این آدم ها را صدا می زنیم زرنگ  :-(