زمستان را خوب یادم است.با آن چشم های پر آب و چراغ های نفتی ای که کفر هر شب ات میشدند و تو هی هیچ نمی توانستی جز صبری که یگانه راهت بود.زمستان با آن برف ها و چکمه های سوراخ.با پاهایی که تا نیم ساعت نمی دانستند چراغ نفتی چشم کور،روشن است.
زمستان پر بود از سر خوردن و زمین خوردن و شل شدن و باز کفرهای روزانه.روزهایش را که،تمام امید ات میشد گوشه چشم خمار خورشید خانوم،تا شاید یادت رود که دستهایت سردند و سرخ و یخ.آن روزها قانون اصطکاک رو خوب می دانستیم.
زمستان را خوب یادم است.من بودم و کتاب های قصه زیر گلیم های سوراخ با نیم تنه ی سردی که هر چه بود را پوشیده تا نکند که تاب نیاورد و نخواند و بخوابد و باز صبحی.شبهایی که گاه تا سحر طول عمرشان بود و پسرکی که فقط او بود و دنیای بزرگ ناتمامش.اتاقکی که هر شب اش،همه کس اش.
زمستان را خوب خاطرم دارم.آش سبزی ای که ترش بود چون طراوت کودکی ها و شوری اش را از چشم های مادر به عاریه می گرفت.گفتم مادر.شب نشین تمام زمستان های کودکی.و من بچه گرگ ترانه هایش.نوایی که می تاخت و می زد.تا چشم ها را سو بود.تا گاهی حتی سپیده خانوم شهری ها.می خواند و میزد بر پشت زخم های روزگار تا شاید جا نماند گلیم خاطره ها از بافتن.و من هی می خواندم.من بودم و کتاب های آن دبستان لعنتی.اما یاد می گرفتم که باشم و هستم.من گرگ سپیده دم شهری ها بودم نه میش اش.
زمستان را خوب خاطرم است.اولین چایی ای که بیدارم ماند.بوی خوش دود هیزم خیس خورده و ذاغ و اسفندهای مادر.باران های سیراب و موهای خیس من و دلتنگی های بی خودی برای پدر.چکمه هایی که همیشه سوراخ بودند و زخم هایی که گاهی هم گرم ات می کرد.
و من یاد می گرفتم.اینکه خیلی چیزها خیلی هم خوب اند،مثل مزه ی خون گوسفندی.مثل صدای جیر جیر سالن بزرگ خانه با آن خاک های مودار.مثل جاروب های میان بارانی.
زمستان را خوب یادم است.اوائل عاشق برف هایش بودم،اما هر روز بهتر می فهمیدم که بی-برف راحت تر می شود با کفش های خیس خورده دوید.بی-رحم راحت تر می شود مرد این روزها ماند،زنده بود و زندگی کرد.اینکه قداست پاهای خشک شده ی آن حیوان به گهواره ی کودکی هایمان،به بزرگی ظرف ایمانی است که در آن فهمش می کنیم.
و افسوس که بعضی ها فراموشم شد.فراموشم شد داستانک های تفاهمانه ی شهری های اتو کشیده،هیچ نیست جز لذت پس از شهوتشان.شهوت ماندن و بودن و شدن.بی هیچ جنگی.و این با مرام مردی خیلی ها کج بود.
یادم رفت که زندگی همان بود که من داشتم.و شدم زاغک معروف آن دشت فراخ.یادم رفت دستهای خوناب مادر وقت بازگشتش.دست هایی که تمام زندگی را اینجا روبروی دیده هایم رژه می روند.
حال روزهاست که زمستان را خوب یادم می آید.گرگ زاده ای که آمده تا ابد بماند.تا خود خدا.میدود تا نشنود بوق های فرهنگ بی تمدنی را.و می جنگد.دوست دارد شبهای زمستانی اش را.و هنوز هم زمستان است،با شبهایش.و پسرک و نوت بوک و یک باطری ته شارژ.
چه لذتی دارد آنی که فقط تویی و او.سکوتش.گهواره ای حالا شده نور چشمی همان پدری که با باران دلتنگش می شدی.و باز میدویم.تا نان شب فردا.تا مرد کوچک یک خانه.من هستم.دفترچه ی یادداشتم همان دستهای سر خورده.همان آسفالت یخ زده ات زمستان.می آیم و باز خانوم ابرو کمان شهری هستی برایم.باز زانو خواهی زد.به همان اندام ظریفت قسم.به شرافت شیفته گل فراهانی ات قسم.خوب می خوانی با ساز نا جور دل من ها،خوب می دانم.خوب.